چطور متوجه شویم که کدام کار اهمیت دارد

گردآوری و تالیف : علیرضا داداشی
تاریخ انتشار : 04 مرداد 1398
دسته بندی ها : موفقیت

قدم اول: اعتماد به نفس ایجاد کنید.

« اگر قرار باشد یک سوال معمولی بپرسم، خواهم پرسید که چه چیزی اهمیت دارد؟

... به نظر می‌رسد که زندگی به تنهایی تمام کارهایتان (روابط، شغل، فعالیت ها و غیره) را اولویت بندی می‌کند و شما بر روی مهمترین آنها تمرکز می‌کنید. سوال احمقانه من این است که از کدام جهنمی باید متوجه شویم که چه چیزی اهمیت دارد؟؟ همه ی اولویت های بالا برای من اهمیت دارند و با این حال همچنان نمی‌توانم این تفکر را از سرم بیرون کنم که با انجام کارهای پیش پا افتاده در حال هدر دادن زندگی ام هستم.»

مسئله اینجاست: این سوال به طور همزمان چنان با جوابش در هم آمیخته و پیچیده شده که تقریبا مرا کلافه می‌کند، و همچنین پاسخش آنقدر آسان است که از پرسیده شدنش عصبانی می‌شوم.

اما من تلاش خواهم کرد...

من میبینمت، من تو نیستم ولی میبینمت. 

من می‌دانم تو چه کسی هستی.

شما به دنبال اطمینان هستید.

همچنین خواستار امنیت، حمایت و بیمه هستید.

شما اغلب از اینکه مجبورید به واقعیت اعتراف کنید می‌ترسید. این عدم اطمینان، زندگی شما را بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید تحت تاثیر قرار می‌دهد. شما در بهترین حالت خود، فردی با ثبات و پایدار هستید. اما یکی از بزرگترین ضعف هایتان (نقطه کور) این است که بدون حل مشکلات ناامنی و اضطراب در خودتان؛ سعی دارید اطمینان ، ثبات و امنیت را را به وجود آورید.

در بدترین حالت، شما متناقض هستید: شما هم قوی و هم ضعیف هستید، هم شجاع و هم ترسو هستید، هم قابل اعتماد و هم غیرقابل اعتماد هستید.

شما مضطرب هستید.

شما نگران مسائل بسیاری از جمله سیاره زمین، سیاست، چاقی و مرگ هستید. و البته درباره ی کارهایی که توسط شما به "درستی" یا "نادرستی" انجام شده اند احساس اضطراب می‌کنید.

با قدرت عمل کنید و ببینید می‌شود به چه کسی باور داشت یا به چه کسی می‌شود اعتماد کرد.(شاید کسی وجود نداشته باشد. اما شما همیشه می‌خواهید به کسی باور داشته باشید)

شما در پیروی از راهنمای درونتان مشکل دارید. به عنوان نتیجه، شما به قضاوت های خود هم اعتمادی ندارید.

تصمیم گیری یکی از اهریمن های شماست

من این حقیقت را که همه ما در خودمان اهریمنی نهفته داریم، انکار و قضاوت نمی‌کنم. همه ی ما نوعی اهریمن داریم. شما احساس ناخوشایندی، تضاد و خود شک و تردیدی می‌کنید. این تقریبا به این معنی است که شما برای تصمیم گیری از دیگران کمک می‌گیرید و یا از قدرت اختیار خود به خوبی استفاده نمی‌کنید که گاهی تصور می‌کنید این تنها راه یا بهترین روش انجام کار است. این کاملا منطقی است زیرا وقتی به دنبال جواب، امنیت و اطمینان هستید، ممکن است کمی به دیگران مشکوک شوید.

همه ی اینها بدین معناست که شما حس می‌کنید تصمیم گیری، اولویت بندی و درک مسائل مهم کمی نادرست به نظر می‌رسد. با این اوصاف، "سازگار شدن" هم جزو اهریمن های شما محسوب می‌شود. زیرا اگر بخواهید از همان اولِ کار با تصمیم گیری مشکل داشته باشید، یقینا بعدا وقتی تصمیمتان را تغییر می‌دهید هم به مشکل خواهید خورید.

این ها جزو اهریمن های من نیستند.

من نمی‌گویم که اهریمنی ندارم. چون یقینا همه ی ما یک یا چنتایی از آنها را داریم. فقط این جزو آن اهریمن ها نیست. من دچار مشکل متفاوت تری شده ام. من همیشه بیش از حد از خواسته های خود توقع دارم. برای همین است که می‌توانم به یقین بگویم، این همان روشی است که به وسیله آنها در تصمیماتتان احساس امن بودن و اعتماد به نفس می‌کنید. چالش اینجاست که، این مسائل کمی به "اول مرغ بود یا تخم مرغ؟" شباهت دارند. شما با تصمیم گیری، اعتماد کسب می‌کنید، اما قبل از هر تصمیم گیری به اطمینان هم نیاز دارید.

جواب این است که منتظر نمانید تا یک اطمینان جادویی به دست آورید. شما فقط باید تلاش کنید.

شما می‌دانید که چگونه این کار را انجام دهید

این هم از مثالی که به شما نشان می‌دهد دارای این توانایی هستید:

تصور کنید می‌خواهید کیکی را ببُرید. چه چیزهای مهمی درباره ی بریدن کیک به ذهنتان می‌رسد؟ خب بیایید با همدیگر چک کنیم.

این کار را برای چه کسی انجام می‌دهید؟

چه مدت وقت دارید؟ 

چه تجربیاتی به کارتان می‌آیند؟

به نظرتان این سوالات برای پختن کیک آسان است؟ پس عالیه چون باید آسان باشند. حتی ممکن است سوالات راحت تر به ذهنمان برسد مثل:

چه نوع کیکی درست کنیم؟

کدام یک از مواد تشکیل دهنده در دسترس است؟

اما بگذارید این موارد را نیز در نظر بگیریم: آیا می‌توانید بیخیال افکار انحرافی شوید؟ مثلا ناگهان به این فکر کنید که غذای مورد علاقه تان چیپس سیب زمینی است یا یادتان بیاید که مواد شوینده برای شستشو را تمام کرده اید و یا حتی این فکر به سرتان بزند که روزی صاحب سگ شوید. آیا می‌توانید با این افکار انحرافی بجنگید یا می‌ایستید و خشکتان می‌زند؟ سعی کنید تماما بر روی کیک پختن (کار اصلی) تمرکز کنید.

به نظرتان این کارها اهمیت دارند؟ آیا آنها هیچ تاثیری در کیک چختن شما دارند؟ آیا هنگام انجام کار اصلی، درگیر مسائل فرعی می‌شوید؟ البته که نه. منظورم این است که شما از این کارها آگاهی دارید. یا اگر واقعا آگاهی ندارید و به فکر درست کردن چیز دیگری افتاده اید، شما به دنبال مراحل بالاتر پیشرفت هستید در صورتی که هنوز در مرحله یک گیر کرده اید پس خودتان را جمع و جور کنید و روی فعالیت هایتان نهایت تمرکز را داشته باشید.

اینکه من راه حل را به شما بگویم قرار نیست مشکلتان را بر طرف کند

منظورم این است که من دیدگاه هایم را به اشتراک خواهم گذاشت، اما باید درک کنید که در بلند مدت، فراهم آوردن جواب ها و مقالات، به جای اینکه خوب باشد، زیان آور است. 

راه حل، در جیب دیگران به دنبال جواب گشتن نیست. همچنین راه حل، تقاضای وضوح، تعریف و جزئیات بیشتر برای درک مسائل مهم هم نیست. دلیل اینکه ما از دیگران تقاضای جزئیات کار را می‌کنیم این است که هیچ چیزی نمی‌تواند عطش این سوال را در ذهن ما کم کند: اگر چه؟.

اگر آنها در اشتباه باشند چه؟ اگر اطلاعات جدیدی وجود داشته باشد چه؟ اگر شما توانایی انجام کارهای پیشرفته تر را داشته باشید اما وقت و زندگی تان را صرف انجام دادن کارهای ساده کنید چه؟ اگر تلاش و انرژی تان را در راه های نامناسب هدر دهید چه؟ اگر مسئله ی مهم دیگری وجود داشته باشد چه؟

شما فکر می‌کنید که جواب هایی که به دنبالشان هستید، در بیرون از خودتان وجود دارند؛ اما اینطور نیست چون آنها ریشه در خود شما دارند. جواب، بیشتر بدست آوردن و راهنمایی دیگران نیست. راه حل جایی در کدهای بدن شما نهفته است.

دست از سر "به من جزئیات بگو" بردارید. جواب به خود شما بستگی دارد.

راه حل، توسعه دادن اطمینان درونی شما به وسیله برقراری صلح با خود و جهان اطرافتان است.

 این تنها راه پایدار است. تنها راهی است که به شما چهارچوبی واقعی از اتفاقات جدید زندگیتان می‌دهد، همچنین مغز و روان شما را از این سوال دور خواهد کرد: "حالا چه طور از پس این کار برآیم؟"

این تنها روشی است که به وسیله آن کارها مثل آب خوردن شده و تمام فعالیت های غیرضروری از زندگی پاک خواهند شد.

برای یک مقدار نصیحت آماده اید؟ ممکن است اولین واکنش شما چنین باشد:" اما چطور؟ من به جزئیات و مشخصات احتیاج دارم." سعی کنید چنین چیزی از خود نپرسید. سعی کنید گوش کنید و جذب فهمیدن شوید.

سخت ترین بخش این است که این کار دقیقا برعکس غرایز و احساس عادی بودن است. این احساس ممکن است شما را کمی به وحشت بیاندازد، اما این تنها راه رشد و تکامل است. 

تعصب های تایید شده خود را شناسایی و سپس رها کنید.

من می‌دانم که وقتی یکی از "اگر چه؟" هایتان درست از آب در می‌آید، کمی برایتان رضایت بخش است اما باید بیخیالش شوید. بدانید که اگر در برابر شک و تردید به خود، سر خم کنید، شما به بدترین دشمن خود تبدیل خواهید شد و ممکن است بیشتر از هر کس دیگری به خودتان آسیب بزنید.

آرام باشید.

سعی کنید بیشتر به دیگران اعتماد کنید و بیش از اندازه به محرک های بیرونی واکنش نشان ندهید. فقط آرام بمانید و کمی استراحت کنید.

واقعیت: دنیا همیشه در حال تغییر کردن است. کنترل این کار دست شما نیست پس انقدر تلاش نکنید.

واقعیت: هیچ چیزی قابل اطمینان نیست و دنیا اطمینان را به شما بدهکار نیست.

اینکه منتظر دنیا بمانید تا خودش را برایتان تعریف کند، تنها زندگی ای پر از اضطراب و تنبلی را برایتان به ارمغان خواهد آورد. به نظر سخت و غیر عادی می‌آید اما جوابی که به دنبالش می‌گردید صلح است.

با این حقیقت کنار بیایید که هیچ کس تمام جواب ها را ندارد، سپس منطق خودتان را از اطمینان، با انجام دادن کارها و گرفتن نتیجه از آنها تعریف کنید. شما می‌توانید اینکار را انجام دهید، در واقع همیشه می‌توانستید.

اگر برایتان سوال است که دوستم "گورمن" چه جوابی به این سوال داده است، به شما می‌گویم...

« اولویت هایتان را ارزیابی کنید. این طبیعت انسان است که در مورد مسائل مهم کنجکاو باشد. چه چیزی ارزش نگرانی دارد؟ چطور می‌شود زمان، تمرکز و انرژی خود را به حداکثر رساند؟ مشکلات هر روز و از همه جهت به سمت شما خواهند آمد. و اگر شما تمام زندگی و وقت خود را صرف بالاتر بردن سطح و اندازه گیری توانایی هایتان کنید، هیچوقت به مقصد نخواهید رسید.»

و یقینا درباره ی ۳ اصل در زندگی با شما صحبت می‌کرد:

سلامتی تان شما را ناامید می‌کند.

زمانتان تمام خواهد شد.

هر کسی را که می‌شناختید، ترکتان می‌کند.

و در آخر می‌گفت:« کارهای خود را مورد ارزیابی قرار دهید. تمرکز کنید و دست از مسخره بازی بکشید.»

منبع

مقالات پیشنهادی

  • چه چیزی پشت یک محل کار پر بار قرار دارد

    Arthur شغل رویایی‌اش را داشت. همچنان مدتی بود که آن شغل حس نوعی کابوس را برای او داشت. همه چیز پس از چند هفته کار کردن تا دیر وقت شروع شد،‌که باعث شد...

    عرفان کاکایی